نیمکت بابا در دانشکده فنی دانشگاه تهران-قسمت پایانی

0
61
نیمکت بابا در دانشکده فنی دانشگاه تهران
نیمکت بابا در دانشکده فنی دانشگاه تهران-قسمت پایانی

دانشجو آنلاین ۱۳۹۷/۶/۲- نیمکت بابا در دانشکده فنی دانشگاه تهران-قسمت پایانی

۱۶ آ‌ذر ۸۷

چند روز قبل از ۱۶ آذر بچه ها فراخوان تجمع داده بودن!

برنامه امتحانات پایان ترم اعلام شده بود.

جالب بودکه باز در دوره کارشناسی با عرفان هم کلاس بودم.

روز ۱۵آذر ۸۷ جلوی در کلاس ایستاده بود

بهم گفت: فردا کجایی؟ خبر داری تجمع هست؟

گفتم: اره یه چیزایی شنیدم

شرکت میکنی؟

آٰره یه سر میام ؛ولی میدونی امتحانات بعد از۲۰‌آذر شروع میشه باید تلاش کنیم که نمره هامون خوب بشه

عرفان گفت: میدونی یواش یواش دارم به این می رسم که این درس خوندانا یک قرون نمی ارزه

از حرفی که زد انگار آب یخ ریختن توی سرم!

چی داری میگی؟

باور کن جدی میگم!

تحمل این فشارهایی که داره میاد کمه؟

باور کن دچار تناقض بزرگی شدم هر روز دارن بازداشت می کنن هر کی می جنبه میگیرنش!

یک پاسدار آوردن کردن رئیس جمهور؛ این وضعیت دانشگاه هاس

پر از بسیجی و پاسدار اون هیاًت علمی که همشون ا ز جبهه برگشته هستن

اون وضعیت شهریه ها؛ اون وضعیت خوابگاها؛

هر بار که میخوام برم سنندج و برگردم میدونی چقدر باید هزینه کنم!

پدرم که فوت کرد حقوق بازنشستگیش هم بهمون ندادن

تنها ممر درآمد خانواده ما حقوق مادرمه اونم از دبیرهای بازنشسته اس

هزینه تحصیل من کمه؟

از مادرم خجالت می کشم!

خواهرم هم هست امسال باید توی کنکور شرکت کنه!

ماکه چیزی نداریم بفروشیم یک خونه قدیمی توی سنندج همین!

هجوم این افکار مغز مرا منهدم میکنه!

میدونی اصلا نمیتونم درست درس بخونم!

بهش گفتم: حرفات بوی ناامیدی میده؛ خوب باشه مادرت همه اینا رو پذیرفته و با طیب خاطر برای تو هزینه میکنه که آینده روشنی داشته باشی!

طاقت بیار چیزی نمونده!

با لبخند تلخی دور شد چند قدمی که رفت برگشت و گفت: فردا می بینمت.

صبح جلوی مسجد دانشگاه دیدم بچه ها جمع شدن

نیمکت بابا در دانشکده فنی دانشگاه تهران-قسمت پایانی

پلاکاردهای زیادی دست دانشجویان بود:

دانشگاه زنده است

دانشگاه سنگر آزادی

دانشگاه پادگان نیست

دانشجوی زندانی آزاد باید گردد

گلسا و ملیحه هم بودن تعجب کردم آخه اونا زیاد وارد این قضایا نمی شدن!

اما اونجا بودن!

کمی دور و بر را نگاه کردم

به دنبال عرفان بودم حرفای دیروزش باعث شد ذهنم را درگیر خودش بکنه!

هرچی گشتم ندیدمش!

ملیحه بهم نزدیک شد.

می تونی بیایی؟

چیه؟ چی شده؟

دیشب ریختن توی خوابگاه پسران عرفان رو بردن!

کی گفت:

چیزی نپرس.

بعد از اون هرگز دیگه ندیدمش!

یاد دکلمه اش افتادم که از برشت خوند:

«هر کس حقیقیت را نمی داند، جاهل است و کسی که می داند و به زبان نمی آورد جنایتکار است.»

با یادآوری این جمله به خودم گفتم:

حالا که حقیقت را می دانی نباید جنایتکار باشی!

یه بار دیگه یاد بابا افتادم و نیمکت دانشکده فنی و اعدامهای ۶۷ و خاوران!

احساس کردم در مسابقه دو امدادی قرار گرفتم و مشعل آنها که سرفرازانه رفتند به دستم داده شده.

چرا که:

آنان در تنهایی خویش

برای همگان زیسته بودند

درون خلوت ناسروده‌شان.

و ما قصه نا سروده آنان را می‌سرائیم

در چکامه های رزم

یاد و نامشان چشمه ای‌ست

و ما،

عاشقان تشنه؛

تا شاید در خماخم گردنه‌های بلند رزم

در چشمه های قصه‌هاشان تن شوئیم

نیمکت بابا در دانشکده فنی دانشگاه تهران
خبرهای ما را در این کانال دنبال کنید
https://telegram.me/DaneshjoOnline95
#دانشجو_آنلاین
#دانشجو_براندازم